|
فراموش نکن که فراموش شدگان هیچ گاه فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.
|
||||
|
|
||||
سلام خوبید؟ هِی منو یادت اومد؟.منم مارال نمی دونم چند وقته آپ نکردم.از همتون ممنونم که تو این چند وقت منو فراموش نکردین این مدت که واسه فرجه ها اومدم تا بتونم آن میشم یکی از آهنگای سیاوش قمیشی رو نوشتم.همینو میذارم قربون همتون بابای ......................................................................................................................... من برای تو می خونم هنوز از این ور دیوار هر جای گریه که هستی خاطره هاتو نگه دار تو نمی دونی عزیزم حال و روزگار مارو توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه هارو خورشید و از ما گرفتن شکر شب ستاره پیداست از نگاه ما جرقه صد تا فانوس یه رویاست من برای تو می خونم بهترین ترانه ها رو دل دیوار و بلرزون تازه کن خلوت ما رو هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز لعنت به چراغ سُـرخ لعنت به چراغ سـبز هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز لعنت به چراغ سُـرخ لعنت به چراغ سـبز من برای تو می خونم هنوز از اینور دیوار هر جای گریه که هستی خاطره ها تو نگه دار تو نمی دونی عزیزم حال و روزگار ما رو توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه ها رو خورشید و از ما گرفتن شکر شب ستاره پیداست از نگاه ما جرقه صد تا فانوس یه رو یاست من برای تو می خــونم بهترین ترانه ها رو دل دیوار و بلرزون تازه کن خلوت ما رو هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز لعنت به چراغ سُـرخ لعنت به چراغ سـبز هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز لعنت به چراغ سُـرخ لعنت به چراغ سـبز هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز لعنت به چراغ سُـرخ لعنت به چراغ سـبز هـــم غـصـــه بــخــون بــا مــن
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8:42 توسط Maral joon
|

(هر کسی که خودش مشکل داره این مطلبو نخونه.ولی اگه می خوای نظر بدی باید تا آخرش بخونی.) من عادت کردم به صدای نا خوش کلاغا من عادت کردم به صدای دلخراش جاروی رفتگری که تو سکوت نیمه شب خیابونو جارو میزنه.هر شب و هر شب صداش تکرار میشه. خیلی دردناکه. انگار زخم دلمو ریش ریش میکنه. هیچ وقت نخواستم پا شم ببینم چه شکلیه . پیره .جوونه . چون اگه بدونم دیگه واسه من رفتگر نیست.تبد یل میشه به یه انسان معمولی. دیشب دوباره صداش میومد. خیلی جلو خودمو گرفتم که نرم از پشت پنجره ببینمش. من عادت کردم به اینکه وقتی ماه کامل میشه دلم بگیره و بغض راه گلومو ببنده. من عادت دارم به نگاه کردن آسمون از پشت پنجره شب.شبی که از نیمه گذشته.شبی که هیچ کس تو خیابوناش نیست.شبی که اونم به دیدن من عادت داره. من عادت کردم که عاشق شب باشم،عاشق سکوت شب،عاشق پرسه زدن تو خیابون شب وقتی که برف باریده،وقتی که همه ی شهر خوابه فقط منو شب هستیم.دوتا همدم .دوتا عاشقه مهربون. من عادت دارم که همه منو مارال صدا کنن.ولی عادت ندارم به اینکه کسی منو مارال صدا کنه. می دونی هر کس منو میشناسه میگه خیلی شادم خیلی خوشحالم.هیچ غمی ندارم ولی این ظاهرمه از درون دارم می سوزم. از درون دارم داغون میشم.می دونم آخرش یه روز میشکنم. خیلی سخته . خیلی . دیگه بسه. هرکسی رو میبینم مث آدم آهنی میمونه.همش حرفای تکراری.همش کارای تکراری. از این همه شعار خسته شدم.از اینکه صبح بیدار شم ،به همه بگم صبح بخیر. نخند خنده نداره ،گریه داره از این روزمرگی ها خسته شدم.از آدما خسته شدم.از نگاهشون از حرفایی که به نظر همه قشنگه خسته شدم. چند روز پیش تلویزیون یه فیلمی داد.مرده حرف قشنگی زد. گفت : وقتی به جوخه ی اعدام بگن آتش . من دیگه نیستم . من از این نیستن می ترسم. آره منم از این نیستن میترسم. گفتم به خیلی چیزا عادت کردم ولی به یه چیز نتونستم عادت کنم. به اینکه کسی نباشه تا به خاطرش نفس بکشم . یه نفس عمیق . یه نفس طولانی . کسی نباشه تا به خاطرش بخندی یا گریه کنی.واسش دلتنگ بشی. من معلقم.تو هوا دست و پا میزنم.رها شدم از هر چیز.از هر کس . من....................تـنــهـــام . فقط تنها. تنهای تنها من نتونستم خودمو به این تنهایی عادت بدم. نمی تونم. فکر می کنم باید اسم وبلاگمو تغییر بدم بذارم قوی تنها نه قوی نقره ای (لطفا اگه می خواین نظر بدین نصیحت نکنین.شعار ندین.فقط اظهار نظر کنین.همین)
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:15 توسط Maral joon
|

سـر بـر شـانـه هایـت بگـذار د سـت هـایـت را دورت حـلقـه کـن و خـــودت را مـحـکــم در آغــوش بــکــش بــــــــــــــــــــــا و ر کـــــــــــــــــــــــــــــــــــن غــــیــــر از خــــودت هــــیــــچــــکــــس را نــــداری .













سـر بـر شـانـه هایــت بـگــذار
و امــــشــــب د ر بـــــســـــتـــــرت
خــــودت را بــــوســــه بــــا ران کــــن
و تـــــــــا صـــــبـــــحـــــدم بـــــرای دلـــــت
غـــــــزل هـــــا ی عـــــا شــــقـــــا نـــــه بـــخـــوان
بــــــــــــــــــــــــــــــــا ور کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
تــــــــــــــــــــو تـــــــــــنــــــــــــهــــــــــا یــــــــــــــی . . . !
سـر بـر شـانـه هایــت بــگــذار
و دسـت نـوازش بـر سـر خـود بـکـش
و خـــودت را بــا مــحـــبـــّت صــــدا کــــن
بـــــــــــــــــــــــــــا ور کــــــــــــــــــــــــــــــــــن
هـــیـــــچـــــکـــــس تــــو را نـــــمــــی فــــهــــمـــد .













+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:59 توسط Maral joon
|

سلام خوبید؟ یه مدت بود زده بودم تو جاده خاکی تصمیم گرفتم یه مطلب طنز بنویسم.بدک نیست این مطلب مربوط میشه به سالهای آینده که قراره نسل مرد ها منقرض بشه(اگه خدا بخواد ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ به نام خدا خانم گوینده: به خبری که همین الان به دست من رسید گوش کنید : کاوشگران طرح م.م.ش (مردان منقرض شده ) یک غار را در جنوب کشور یافتند که در آن دو مرد زندگی می کنند. کاوشگران این دو مرد را در بسته بندی و با هواپیما به تهران فرستادند و حالا خانم رئیس جمهور قرار است شخصا به آنجا رفته و این محموله را تحویل بگیرد و به موزه حیات وحش بسپارد. چون این دو مرد در رده سنی زیر 30 سال قرار دارند دانشمندان بسیار مشتاقند تا تحقیقاتی را بر روی آنها انجام دهند خبر ها حاکی از آن است تنها مردی که باقی مانده(به جز این دوتا) اگه خدا بخواد داره نفس های آخرشو میکشه تیم باستان شناسی ما فسیل سه مرد دیگر را در مرکز اصفهان یافته اند که در کنار آنها لوحی وجود داره که به زبان اصفهانی باستان قصه ی تلخ زندگی و مرگ آنها را بیان می کند. طی تحقیقات دانشجویان دانشگاه لیلا کبیر(امیر کبیر سابق) مشخص شده در وجود مرد های کشف شده مقدار ژن عاطفه و انسانیت به کمترین حد ممکن خود رسیده و به بیان ساده تر کمپلت از بین رفته. همچنین به گفته ی آن ها این اواخر بیماری واگیر داری به نام نامردی در میانشان شیوع پیدا کرده بود بــــــــله دوستان اشاره میکنند که یکی از گزارشات مریم نجف زاده آماده پخشه. بفرمایید: سلام امروز به سراغ یکی از آخرین مرد ها اومدیم تا درباره ی دوران جوونیش بپرسیم .اسمش علی هست.93 ساله.اون الان لال می باشد و سوالات ما رو با نوشتن جواب میده.اوه اوه چقدر هم بد خطه می گه آخرین بار که یه دختر و فریب دادم 23 سالم بود.یه روز با هم قرار داشتیم تا رسیدم تو محلشون همه زن ها ریختن سرم تا می خوردم منو زدن . جای چنگ یکی از زن ها رو نشون می ده و میگه یکیشون هم گوشمو گاز گرفت و گوششو نشون میده.قسمتی از لا له ی گوشش کنده شده و مریم نمی تونه ادامه بده. و همین اینک دوستم ژیلا جون اخبار ورزشی رو به اطلاع می رسونه. ژیلاجون بفرما مرسی عزیزم.خانم ها سلام. مسابقات فوتبال دو تیم پرسپولیس و استقلال در ورزشگاه آزادی بر گزار می شود و بانوان می توانند در این ورزشگاه به تشویق تیم خود بپردازند(چون ورزشگاه از وجود منحوس مردان پاک شده) سرمربی تیم پرپولیس افسانه قطبی و سر مربی استقلال سیما خان(بر وزن ناصر خان و امیر خان)هستند.سیما خان گفتن:کل یومٍ بچه ها آمادگی کامل دارن و ما پیروزیم.خانم افسانه قطبی در جواب فرمودن :این تیم قلب شیر داره و شکست نمی خوره.و به اطلاع می رساند بعد از بازی، ساحل جان(ساحل فردوسی پور همان طور که اطلاع دارید آخرین بازی هفته دوازدهم به دلیل گیس و گیس کشی میان بازیکنان، ناتمام ماند. خانم ها تا برنامه ی بعدی خدانگهدار (زیر نویس تلویزیون):برنامه ی بعدی :چگونه خودروی خود را در مکانی به ابعاد 6×15 متر پارک کنیم.(نیست خانم ها رانندگی شون خیلی خوبه ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ گفتم بدک نیست حالا برید تو قسمت نظرات و از من تشکر کنید زود باش
)حالا دنیا دست خانم هاست.خانم ها دارن اخبار می گن
.
(آخه 93 سالشه) و نزدیکه در بیمارستان سیما(میلاد سابق) جان به جان آفرین تسلیم کند.![]()
که اکثرشان به همین دلیل جوون مرگ شدن.این مرد ها پس از مبتلا شدن به این بیماری مغز پوکشان پوک تر شده و خود زنی میکردن.
.
.خیلی غم انگیزه دلم واسه این زبون بسته سوخت.
) در برنامه نود به تحلیل این بازی می پردازد.
!!!!!!!)
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:18 توسط Maral joon
|

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم. من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد. و صدای ، سرفه ی روشنی از پشت درخت، عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ، چکچک چلچله از سقف بهار. و صدای صاف ،باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی. و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق، متراکم شدن ذوق پریدن در بال وترک خوردن خودداری روح. من صدای قدم خواهش را می شنوم و صدای ، پای قانونی خون در رگ، ضربان سحر چاه کبوتر ها، تپش قلب شب آدینه، جریان گل میخک در فکر، شیهه ی پاک حقیقت از دور. من صدای وزش ماده را می شنوم و صدای ، کفش ایمان را در کوچه ی شوق. و صدای باران را ، روی پلک تر عشق، روی موسیقی غمناک بلوغ، روی آواز انارستان ها. و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب، پاره پاره شدن کاغذ زیبایی، پرو خالی شدن کاسه ی غربت از باد. من به آغاز زمین نزدیکم. نبض گل ها را می گیرم. آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت. روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است. روح من کم سال است. روح من گاهی از شوق سر فه اش می گیرد. روح من بیکار است: قطره های باران را،درز آجرها را،می شمارد. روح من گاهی ،مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد. سهراب سپهری


























+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:48 توسط Maral joon
|















روزی
خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد : ای سبد هاتان پر خواب ! سیب
آوردم ، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ، جار
خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ،
کهکشانی خواهم داد ش،
روی پل دخترکی بی پاست ، د ب اکبر ر ا بر گردن او
خواهم آویخت.

هرچه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.
هرچه دیوار، از جا خواهم بر کند.
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با
عشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی
زنجره ها.
بادبادک ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.
خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.














+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:4 توسط Maral joon
|

لب دریا برویم ، تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت از آب. ریگی از زمین بر داریم وزن بودن را احساس کنیم. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ وارونه ی یک زنجره نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاری است. مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد. مرگ در ذات شب دهکد ه از صبح سخن می گوید. مرگ با خوشه انگور می آید به دهان. مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند. مرگ مسئول قشنگی شاپرک است. مرگ گاهی ریحان می چیند. مرگ گاهی ودکا مینوشد. گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد. و همه می دانیم ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.


+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:20 توسط Maral joon
|

زندگی رسم خوشایندی است. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه ی عشق. زندگی چیزی نیست،که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبه ی دستی است که می چیند. زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است. زندگی بُعد درخت است به چشم حشره. زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است. زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست. خبر رفتن موشک به فضا، لمس تنهایی «ماه»، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر. زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است. زندگی «مجذور» آینه است. زندگی گل به «توان» ابدیت، زندگی«ضرب» زمین در ضربان دل ما، زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست. سهراب سپهری













+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9:42 توسط Maral joon
|

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید ، به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت وعشق از دل گریخت غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم گل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست





